صدای تو گُلیست
که مرا از بهار عُبور میدهد،
از ميانِ شعر و شعور
و چشمهات
آوازی که پوست را میلَرزانَد.
گامهای تو
در طَنينِ روز
و تنهايیِ تَن
رخنه میکند.
میبينمت
از ميانِ دشتِ واژه میگُذری
شعر شدهای
نور میشوی
داری در من رخنه می کنی
در صفحه ی نقاشیم
قلم را می چرخانم
همه جا اثری از توست
نقش می بندی
میتابی بَر ضَميرِ تاريکی.
روشن میکنی
زاويههای تاريکِ تَنَم را.
و من رنگ میبازم
دوباره رنگ میيابم
پاشيده میشوم
مُنحل
جُدا میشوم از خود
مثلِ مِعراجِ غُروب و انحنای درّه.
بَرمیدارم تنهايیام را
تنهايیهام را
بَر دار میکنم.
مینويسم دوباره نام ِتو را
بَر گردابِ آب
بَر تُندبادِ عَصر
بَر شيبِ ِ شب.
مینويسم نامت را
و میدوم با خودم
با تمامِ تنم
تا بوی تو.
نظرات شما عزیزان:
|